حکایت 1 تا 15 از 234
  حکایت های شیرین فارسی  
۱۰ سوالی که خدا از تو نمی پرسد!
۱) خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
۲) خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
۳) خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
۴) خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
۵) خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
۶) خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
۷) خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
۸) خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
۹) خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
۱۰) خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟
سنگ تراش !
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است!
و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.
در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند.
احساس کرد که نور خورشید او را می‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.
پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد.
این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود.
نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

حکایت زاهد وحاکم
 
زاهدی از کویی می گذشت.
حاکمی با خدم و حشم و قراولان بسیار از مسیر مخالف می آمد و مردم نیز کنار ایستاده و به او تعظیم می کردند و
زاهد کنار ایستاد و تعظیم نکرد.
حاکم، زاهد را دید که به او اعتنایی نکرد؛ خشمگین شد و فریاد زد: ای ژنده پوش! آداب احترام نمی دانی؟
زاهد گفت: سلام علیکم!
حاکم بدون اینکه پاسخ سلام او را بدهد با ناراحتی گفت: نمی دانی در برابر چه کسی ایستاده ای؟ من حاکم این شهرم، فرمانده لشکریان تحت نظر من است، هیچ کس نمی تواند در برابر قدرت و اندیشه من مقاومت کند
زاهد گفت: آری، اما سخن خدا را نشنیده ای که فرموده است: خودستایی نکنید و انتظار تملق گویی نداشته باشید.
حاکم گفت: چنین آیاتی به گوشم آشنا نیست، بگو تا بدانم!
زاهد گفت: خداوند سبحان درباره دوری از خودستایی فرموده اند: الم تر الی الذین یزکون انفسهم
آیا ندیدی کسانی را که خودستایی می کنند؟! (این خودستایی ها بی ارزش است.) (نساء ۹۴) فلا تزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی. خودستایی نکنید زیرا او (خداوند) پرهیزگاران را بهتر می شناسد. (نجم/۲۳)
همچنین درباره سرنوشت وحشتناک تملق دوستان فرموده اند: لاتحسبن الذین یفرحون بما اتوا و یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا فلا تحسبنهم بمفازه من العذاب و لهم عذاب الیم.
گمان نبر کسانی که از اعمال (زشت) خود خوشحالند و دوست دارند در برابر کار (نیکی) که نکرده اند (از سوی مردم) مورد ستایش قرار گیرند از عذاب الهی برکنارند. (برعکس) برای آنها عذاب دردناکی مهیا است! (آل عمران/۸۱۸)

قیمت بهلول
  
گویند: روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به گرمابه رفت و در حالی که یک لنگ به کمر بسته بود از بهلول پرسید:
به نظر تو من چه قدر می‌ارزم؟
بهلول جواب داد: یک درهم.
هارون الرشید خشمگین شد و گفت: من با اینهمه ابهت و این لنگ فقط یک درهم می‌ارزم.
بهلول گفت: من هم همان لنگ را گفتم یک درهم می‌ارزد، وگرنه تو هیچ ارزشی نداری.

فرستنده: ابوطالب، مداح از سمنان
دوزخ یا دنیا؟
  
پرسیدند: اهل دوزخ را دوزخ خوشتر یا دنیا؟
گفت: اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا، زیرا از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند.
فیه مافیه
راز طناب دار

    
در زمان های قدیم، حاکمی زندگی می کرد که یک پسر داشت. روزی پسر خود را صدا زد و به او گفت : « پسر جان! خدای بزرگ به من ثروت زیادی داده است. من با زحمت و بدبختی این ثروت را به دست آورده ام، اما خیلی راحت به تو می رسد. باید قدر آن را بدانی و زود بر بادش ندهی. سعی کن که هیچ وقت اسراف نکنی. نباید با کسانی که به خاطر پول دور و بر تو جمع می شوند دوست بشوی، می دانم که بعد از مرگ من این جور آدم ها دور تو جمع می شوند و همه ثروت تو را از بین می برند. هرچه می خواهی بفروش و خرج کن، اما این خانه را نفروش، چون مردی که خانه نداشته باشد، انگار در جنگ است و سپر ندارد.
اگر پول های خود را از دست بدهی و فقیر شوی. دوستانت با تو دشمن می شوند، اما تو دست گدایی پیش کسی دراز نکن. برو خودت را دار بزن. به سر در یکی از اتاق های این خانه طناب داری بسته ام و آماده است. زیر آن چهار پایه ای گذاشته ام. روی چهار پایه بایست و طناب دار را به گردن خود بینداز. بعد هم با پا چهار پایه را کنار بزن. مردن بهتر از آن است که همه با تو دشمن باشند. »
حاکم این وصیت ها را کرد و مُرد.
وقتی که مراسم عزای پدر تمام شد، پسر شروع کرد به خرج کردن سرمایه های پدر و در مدت کوتاهی همه را بر باد داد، بعد هم به یاد وصیت پدر افتاد، رفت به همان اتاقی که پدرش گفته بود. دید که طناب دار آماده است. سرخود را در حلقه طناب کرد و چهار پایه را با پا کنار زد. اما وقتی که طناب دار کشیده شده ناگهان چوبی که طناب به آن بسته شده بود‌، از سقف اتاق کنده شد و از زیر آن هزار دینار سکه طلا پایین ریخت.
پسر وقتی که طلاها را دید، خوشحال شد و دانست که پدرش از آماده کردن دار، چه قصدی داشته است. طلاها را برداشت و زندگی عاقلانه ای را آغاز کرد.
دوستان شاهزاده
 
شاهزاده ای بود که بعد از مرگ پدر خود، سرگرم کارهای بیهوده و گردش و تفریح شد. او اصلاً به فکر مردم سرزمین خود نبود و آنقدر اسراف و ولخرجی کرد که پوهای خزانه را بر باد داد.
روزی، یکی از نزدیکان شاهزاده، او را بر کنار کرد و پادشاهی را به دست گرفت. شاهزاده که جوانی بی عرضه بود‌، چیزی نگفت و به ناچار از پادشاهی به گدایی افتاد. کم کم بیچاره و بدبخت شد. هیچ کس به او کمکی نمی کرد و حتی کسی حال او را هم نمی پرسید. همه دور و بر او را خالی کردند. روزی، شاهزاده در کنار راهی نشسته بود. چند نفر از دوستان او برای تفریح و گردش به باغی می رفتند شاهزاده را دیدند و گفتند: « تو هم با ما بیا. » شاهزاده قبول کرد و همراه آنها به باغ رفت. در باغ، آشپز مخصوص دوستان او، سرگرم کار بود و غذا می پخت. او مقداری گوشت داخل دیگی گذاشت و مشغول کار دیگری شد. ناگهان سگی آمد و گوشت ها را از توی دیگ بیرون کشید و خورد. وقتی آشپز سر رسید دیگ خالی شده بود. همه گفتند: « این کار، کار شاهزاده است، حتماً چند روزی است که گوشت نخورده. » شاهزاده که این حرف ها را شنید، خیلی ناراحت شد و دلش شکست.
هرچه قسم می خورد و می گفت: « من گوشت ها را نخورده ام. » کسی باور نمی کرد. شاهزاده با دلی شکسته از آنجا رفت و در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریه و زاری.
دایه شاهزاده صدای گریه های او را شنید. آمد و گفت: « مادر جان چه اتفاقی افتاده؟ » شاهزاده از حال و روز خود گفت. دایه دلش سوخت و رفت کیسه سر بسته ای را آورد. پدر شاهزاده در آن کیسه را مهر و موم کرده بود. دایه کیسه را پیش شاهزاده گذاشت و گفت: « پدر تو به من وصیت کرده بود این کیسه را به تو بدهم، اما گفته بود این کار را باید هر وقت که کاملاً بی پول شدی، بکنم. شاهزاده در حالی که خیلی تعجب کرده بود، در کیسه را باز کرد. سه تکه کاغذ در آن کیسه بود. روی یکی از کاغذها نوشته بود: « در فلان باغ کبوتر خانه ای است. از کبوتر خانه هفت قدم آن طرف تر برو، در قدم هشتم سنگی را می بینی، زیر آن سنگ ده هزار دینار گذاشته ام؛ آنها را بردار. » در کاغذ دوم نوشته بود: « پیش فلان کس ده هزار دینار امانت گذاشته ام. » در کاغذ سوم هم نوشته شده بود که ده هزار دینار دیگر از فلان مرد طلب دارم، برو و همه آنها را بگیر و زندگی خوبی را شروع کن.
شاهزاده با خواندن آن کاغذها خوشحال شد. فوری به کبوتر خانه رفت و پول ها را برداشت. بعد هم آن بیست دینار را از آن دو نفر گرفت. اسباب و لوازم زندگی خود را تهیه کرد و با شادی مشغول زندگی شد.
روزی همان دوستانی که در باغ بودند، او را دیدند وقتی که فهمیدند شاهزاده باز هم زندگی رو به راهی به دست آورده، دوباره دور و برش جمع شدند و شروع کردند به عذر خواهی و چاپلوسی، روزی شاهزاده در باغ خود جشن گرفت و همه آنها را دعوت کرد. وقتی که همه به خوردن و نوشیدن مشغول بودند، سنگ بزرگی را در وسط باغ به آنها نشان داد. شاهزاده روز قبل به یک سنگ تراش گفته بود که سوراخ های ریزی بر روی آن سنگ درست کند.
دوستان شاهزاده، سنگ را که دیدند، بسیار تعجب کردند. هر کسی چیزی می گفت و نظریه ای می داد.
شاهزاده پرسید: « از این سنگ چه می فهمید؟ »
گفتند: « تعجب کرده ایم! سر در نمی آوریم که این سوراخ ها را با چه وسیله ای در سنگ ایجاد کرده اند. »
شاهزاده گفت:‌ « وقتی که پدرم زنده بود، مردی از عربستان به دیدارش آمده بود. او چند مورچه عجیب و غریب با خودش آورده بود. آن مورچه ها افتادند به جان این سنگ و سوراخ سوراخش کردند.
همه گفتند: « بله درست می فرمایید، ما هم قبلاً چنین چیزی را شنیده بودیم. »
شاهزاده گفت: « عجب! آن روز من هزار قسم خوردم که به آن گوشت ها دست نزده ام، هیچ کس باور نمی کرد، اما امروز دروغ به این بزرگی را از من قبول می کنید. معلوم می شود که شما دوستانی دروغگو و چاپلوس هستید و هر وقت که پولدار باشم با من دوست می شوید. من دوستانی می خواهم که موقع بدبختی به دادم برسند. »
شاهزاده این را گفت و همه را از باغ و جشن خود بیرون انداخت. از آن به بعد هم دیگر با آن جور آدم ها دوست نشد.
پندارها

▪ پشت سر مسافر نباید کاغذ نوشت و سیاهی فرستاد
▪ شام را حتماً باید خورد تا رگ عشا باشد چون رگ عشا را باید زد وگرنه نفرین می کند
▪ کسی که به جای تازه یی مسافرت کند و برای اولین بار آن جا را ببیند باید یک مرغ سیاه بدهد
▪ قیچی یا چاقوی باز را نباید به دست کسی داد و به طرف کسی گرفت. اگر چنین کردیم باید نوک قیچی یا چاقو را به زمین بزنیم
▪ اگر انسان ته ظرف یا بشقاب غذای خود را پاک نکند،گناه دارد و اگر پاک کند ثواب دارد.
▪ بازماندن غذا خوب نیست وگناه دارد (این توصیه به وضوح برای جلوگیری از اسراف است)
▪ وقتی که دنیا به آخر می رسد، مثل کف دست صاف می شود. به طوری که اگر یک تخم مرغ این طرف دنیا بگذاری از آن طرف دنیا معلوم است.
▪ پزشک باید خوش قدم و دستش سبک باشد تا مریض زودتر خوب شود
▪ اگر کسی چشمش شور باشد و از دیگری تعریف کند، برای آن که نظرش کارگر نشود باید ذره یی از گل کفش او را در آب ریخت و به خورد آن شخص داد یا نخی از لباس او کند و آن را دود کرد.
▪ برای رفع چشم زخم دود کردن اسپند و بستن آیه وان یکادالذین.… به باز دفع شر می کند.
▪ هرگاه کسی خنده اش بگیرد و بخواهد نخندد باید به ناخن شست خود نگاه کند.
▪ اگر از کسی صحبت کنند و او ناگهان حضور بیابد، می گویند حلال زاده است
▪ هرگاه بچه یی هنگام بازی به دور بزرگترها بگردد، او را وادار می کنند که عکس حرکت قبلی خود عمل کند تا بلاگردان شود.
▪ سر سفره غذا و میهمانی هر زنی یک لقمه نان و پنیر می خورد تا بر سرش هوو نیاید.

فرهنگ عامه مردم دماوند
    

وحد‌ت

مرید‌ی گفت: تمام استاد‌ان می‌گویند‌ گنجینه‌های روحانی از راه جست‌وجو د‌ر انزوا کشف می‌شوند‌، پس چرا ما این جا کنار هم هستیم؟
استاد‌ پاسخ د‌اد‌: با هم هستید‌، چون جنگل همواره نیرومند‌تر از یک د‌رخت منزوی است. جنگل رطوبت را ذخیره، د‌ر برابر توفان مقاومت و د‌ر باروری خاک کمک می‌کند‌، اما نیروی یک د‌رخت از ریشه‌هایش است و ریشه‌های یک د‌رخت، هرگز به رشد‌ گیاه د‌یگری کمک نمی‌کند‌.
د‌ر کنار هم بود‌ن برای رسید‌ن به یک هد‌ف، به معنای اجازه د‌اد‌ن به هر فرد‌ برای رشد‌ به روش خود‌ش است، و این، راه آنانی است که آرزو د‌ارند‌ با خد‌اوند‌ وحد‌ت یابند‌.

برگرفته از کتاب مکتوب
یک اتفاق د‌ر زند‌گی ابن‌سینا
 
گویند‌: ابوعلی‌سینا که از اوایل عمر به مطالعه فلسفه مشغول بود‌، د‌ر قسمت مابعد‌الطبیعه به شبهات و بن‌بست‌های فکری رسید‌، از این رو مد‌تی از تحصیل فلسفه کناره گرفت و د‌چار یأس و افسرد‌گی شد‌. روزی د‌ر بازار بخـارا کتاب‌فروش د‌وره‌گردی، کتابی را به وی عرضه د‌اشت، ولی ابن‌سینا از خرید‌ن آن امتناع ورزید‌.
کتابفروش گفت: مالک آن د‌چار فقر و تنگد‌ستی است، اگر سه د‌رهم بابت آن بد‌هی، د‌عاگوی تو خواهم بود‌. ابن سینا از باب اینکه احسانی کرد‌ه باشد‌، سه د‌رهم د‌اد‌ و کتاب را به خانه آورد‌. د‌ید‌ از تصانیف ابونصر فارابی است و با خواند‌ن آن مقاصد‌ حکما را د‌ریافت و مشکل فلسفی و فکری وی حل شد‌ و به شکرانه رفع این مشکل علمی، مبلغی بین فقراء تقسیم کرد‌ و بارها می‌گفت: اگر آن روز من از د‌اد‌ن سه د‌رهم د‌ر بهای کتاب خود‌د‌اری می‌کرد‌م، هرگز به مقاصد‌ حکما و فلاسفه اطلاع نمی‌یافتم.
    

درد شاعر
شاعری پیش طبیب رفت و گفت: »چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آن، افسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من بر می خیزد«
طبیب مردی ظریف بود، گفت: »به تازگی هیچ شعر گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی؟«گفت: »آری« گفت: »بخوان« ، بخواند، باز گفت: »بخوان«،بخواند، باز گفت: »بخوان«، بخواند، گفت:»برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد، چون از دل خود بیرون دادی، خلاصی یافتی.«

مطایبات جامی
طنز ایرانی
   
● چاشت
خلیفه روزی چاشت می‏خورد، بره بریان پیش وی نهاده بودند. اعرابی از بادیه در رسید؛ وی را پیش خواند. اعرابی بنشست و به شره۱ تمام در خوردن ایستاد. خلیفه گفت: «چنان این بره را از هم می‏دری و به رغبت می‏خوری که گوییا پدر او تورا به سرو۲ زده است!» اعرابی گفت: «این خود نیست؛ اما تو چنان در وی می‏نگری‏و از دریدن و خوردن او بد می‏بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است!»
● عاقلان بصره
بهلول را گفتند: «دیوانگان بصره را بشمار.» گفت: «از حیز شمار بیرون است. اگر گویید، عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند!»
● نامه‏نویس
فاضلی به یکی از دوستان صاحب راز خود نامه‏ای می‏نوشت. شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم، نوشته وی را می‏خواند بر وی دشوار آمد؛ بنوشت که: «اگر نه در پهلوی من‏دزدی نشسته بودی و نوشته مرا نمی‏خواندی، همه اسرار خود بنوشتمی.»
آن شخص گفت: «والله که ‏ای مولانا من نامه تو را مطالعه‏نکردم و نخواندم!» گفت: «ای نادان، پس این را که می‏گویی، از کجا می‏گویی؟»
بهارستان
عبدالرحمن جامی


پی‌نوشتها
۱.حرص، آز
۲.شاخ
codex۲۳x
خوشبختی
 
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هیچ احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.»
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد!! »

سید محسن علوی
    

قیمت بهلول

گویند: روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به گرمابه رفت و در حالی که یک لنگ به کمر بسته بود از بهلول پرسید:
به نظر تو من چه قدر می‌ارزم؟
بهلول جواب داد: یک درهم.
هارون الرشید خشمگین شد و گفت: من با اینهمه ابهت و این لنگ فقط یک درهم می‌ارزم.
بهلول گفت: من هم همان لنگ را گفتم یک درهم می‌ارزد، وگرنه تو هیچ ارزشی نداری.

فرستنده: ابوطالب، مداح از سمنان
چاه ویل
مثل بالا درمورد افراد بخیل و حریص به کار می رود چه همانطور که در چاه ویل هر چه بریزند پر نمی شود چاه بی پایان حرص و آزآزمندان هم هرگزپر نخواهد شد . باید بمیرند تا خود از شرو زحمت طمع و ولع و دیگران از لوث وجود چنان آزمندانی خلاصی یابند .
ویل از لحاظ ریشه لغوی به معنی وای و نفرین است و درآیاتی نظیر ویل للمطففین و ویل للمکذبین همین معنی را افاده می کند . در واقع ویل کلمه افسوس است و در فرهنگهای عربی وفارسی به معنی عداوت وسختی و شور و فغان بر مصیبت هم آمده است .
درمثال ویل نام چاهی ژرف وعمیق است که پلیدترین گناهکاران و تبهکاران را روز قیامت و رستاخیز در آن سرنگون می کنند . چه جهنم یا دوزخ که خانه ابدی گناهکاران است دارای مراتب و درکاتی است که هر درکه و مرتبه به تناسب و به شدت و ضعف مختلف جهنم جرم و گناه ، برای گناهکاران درنظر گرفته شده است .
رنج وزجر وشکنجه و عذاب در چاه ویل به قدری شدید ودردناک است که اگرساکنان چاه ویل را به درکه دیگری از درکات جهنم انتقال دهند آنجا را برای خود آسایشگاهی می پندارند . بعید نیست که چاه مزبور را از آن جهت که وحشتناک و هراس انگیزاست به چاه ویل یعنی چاه عذاب و رنج و سختی و شور و فغان تعبیر و تسمیه کرده باشند .
می گویند چاه ویل برای آن دسته از گناهکاران در نظر گرفته شده است که به مال و منال صغار و ایتام بی پناه و بدون سرپرست ، دست تجاوز و تعدی دراز کرده اند و یا جنایتکارانی که خون مظلومان و بی گناهان را ریخته باشند . از مختصات چاه ویل این است که هر قدر از دوزخیان را در روز حشر و رستاخیز درآن بریزند مانند دیگ طمع آزمندان مطلقا پر نشود و زیاده طلبی کند به همین جهت است که در افواه عامه در ارتباط با آزمندان زیاده طلب که شب و روز چون شتر بگرد مطلوب مجهول ویا بهتر بگوییم مجهول مطلق می گردند و میچرخند و شاهد مقصود را به دست نمی آورند مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است و اصطلاحا می گویند: چاه ویل است هر چه بریزند پرنمی شود وهل من مزید می گوید .