حکایت 1 تا 15 از 238
  حکایت های شیرین فارسی  
دوزخ یا دنیا؟
پرسیدند: اهل دوزخ را دوزخ خوشتر یا دنیا؟
گفت: اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا، زیرا از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند.
فیه مافیه
    
    روزنامه قدس
حکم حکم نادر و مرگ مفاجات
  
عبارت مثلی بالا در موارد صدور احکام صد در صد لازم الاجرا به کار می رود تا مجریان و محصلان امور بدانند که تخطی و تساهل در اجرای چنین امر و فرمان مجازاتی بس شدید و هولناک دارد و سهل انگاری و چشمپوشی در این مقام و موقعیت ، مسموع و مقبول نخواهد بود زیرا حکم حکم نادر و مرگ مفاجات است .
اکنون ببینیم این نادر کیست و احکام و فرامینش تا چه اندازه هول انگیز بوده که به صورت ضرب المثل درآمده است .
این نادر همان نادر قلی و طهماسبقلی سابق و نادرشاه لاحق سرسلسله پادشاهان بدفرجام افشار در قرن دوازدهم هجری است که از نظر نبوغ نظامی و سرعت عمل در امور لشکرکشی و غافلگیری به لقب ناپلئون شرق ملقب گردیده است .
نادر دوران ضعف و فترت سلسله صفویه که افغان ها به سرکردگی محمود افغان و سپس اشرف افغان در سلطه هفت ساله خود خاک شرق و جنوب و مرکز ایران را به توبره کشیده و ترکان عثمانی گرجستان و ارمنستان و قسمتی از داغستان و شیروان و قسمت اعظم عراق و تمامی کردستان و همدان و کرمانشاهان را در تصرف داشته اند زمام امورکشور را در دست گرفت و با تاکتیکهای دقیق و حملات و هجومهای برق آسا همه را بر جای خود نشانید و در سرزمین زرخیز هندوستان تا دهلی نیز پیش رفت و پس از تاجبخشی با صدها میلیون تومان غنایم نفیسه از سیم و زر و احجار کریمه من جمله دو قطعه الماس مشهور دریای نور و کوه نور به ایران بازگشت و ملت ایران را به شکرانه این توفیق برای مدت سه سال از پرداخت مالیات معاف گردانید .
تا اینجای قضیه روشن است و بحثی بر آن نیست زیرا نادرشاه در اوایل زمامداری خود علاوه بر لشکرکشیها و محاربات بی امان دست به اصلاحات اساسی و رفع بی نظمیها زده بود . به درددل مردم می رسید ، به شکایات از حکام و روسای شهری و قضات رسیدگی می کرد و حتی برای آنکه علاقه و محبت مردم را نسبت به خود بیشتر جلب کند روزهایی را که فراغت داشت تمام ساعات را به دور شهر می گشت و :
« از وحدت تجار گرفته تا تزیین شهر یا تسکین خانواده های فقیر و ورشکست شده پرس و جو می کرد و... از اول قدغن کرد که هیچ یک از ایالات به هیچ وجه ورودش را جشن نگیرند .» و مخارج بیهوده بر عهده مردم نگذارند و آنها را درمانده نکنند . نادرشاه بدون شک سردار بزرگی بود و اقدامات مشعشعانه و اصلاح طلبانه او راهی به جایی می برد و وی را در ردیف شخصیتهای نامدار تاریخ قرار می دهد .
اما تبهکاریها و فجایع و جنایاتی که از سال ۱۱۵۴ هجری به بعد یعنی از تاریخ تیر خوردن در جنگل سواد کوه مازندران تا پایان شش سال اخیر سلطنتش مرتکب گردیده به قدری هول انگیز است که جداً روی چنگیز و آتیلا را سفید کرده اهل تحقیق را در دوراهی عجیبی قرار داده است تا جایی که میرزا مهدیخان منشی صدراعظم نادر و صاحب دو کتاب پرطمطراق دوره نادره و جهانگشای نادری در تعریف و توصیف اختصاری جنایات و احکام بی رحمانه او می گوید :
« تا کسی زنجیر احتساب او را نبیند عدل نوشیروان را نداند که چیست .» آن مثل لری در اینجا صدق می کند که گفته اند : ببین چقدر شور بود که خان هم فهمید ! باری ، نادرشاه پس از فتح هندوستان و با وجود آن همه غنایم و جواهر نفیسی که با خود آورده در حصن حصین کلات نادری انباشته بود مع هذا حرص و ولع و خست و لثامت عجیبی بر مزاجش مستولی شده مال و ثروت را جز برای خودش نمی خواست و در موارد دیگر به قول کشیش بازن صاحب کتاب نامه های طبیب نادرشاه معتقد بود که :
« در مملکت من برای هر پنج خانواده یک دیگ کافی است !» نادرشاه قبل از هر کاری مالیات سه ساله را به شکرانه فتح هندوستان بخشیده بود به عنف و شکنجه از رعایای بیچاره ستانده آنچه جواهر در خانه مردم بود به بهانه اینکه در دهلی دزدیده شد ! به زور از آنها گرفت و به کلات فرستاد .
از مخترعات محاسبات نادرشاه در اواخر سلطنتش این بود که در موقع رسیدگی به حساب مامورین و محصلین ، رقم الف را که معادل پنج هزار تومان ایران بود واحد وصول قرار می داد و به رقمی کمتر از الف زبان نمی گشود و « از عمالی که به پای میز محاکمه حساب می آورد ، ده الف و بیست الف مطالبه می کرد و اگر آن جماعت وجهی در حساب نداشتند ایشان را به چوب می بست ، گوش و بینی می برید تا از راه اضطرار به نام خود هر چه را پادشاه بی رحم خواسته بنویسند و قبض بدهند . « سپس به فرمان نادر جماعت مزبور را به عنوان معرفی اعوان و دستیاران چوب می زدند و آن گروه بخت برگشته از ترس جان هر که را می شناختند یا دیده یا اسمشان را از کسی شنیده بودند نام می بردند و ماموران غلاظ و شداد نادری به دستگیری ایشان روانه می شدند و اسم هرکس که نامی از او برده شده یا دیگری به خطا ، یا به غرض او را همدست قلمداد کرده بود چندین الف حواله صادر می گردید و عمال شاهی به وصول آن می رفتند و حکم حکم نادر است را به رخ می کشیدند .
بدیهی است هر که قدرت آن را نداشت در زیر شکنجه جان می سپرد و حواله به ورثه او ، و در صورت ناداری و بی چیزی ورثه به همسایه ، و از همسایه به محله ، و از محله به شهرها و ولایات منتقل و وجه آن به سختی مطالبه می شد تا حکم نادر بلااثر و حواله او لاوصول نمانده باشد ». در کتب تاریخی آمده ، موقعی که نادرشاه از اصفهان به کرمان می رفت دویست نفر از ماموران و محصلان مالیاتی فارس را که در پرداخت مال دیوانی تعلل کرده بودند کور کرده هفتاد و دو تن از آنها را به نسقچی باشی سپرده بود که پس از صدور حکم و فرمان از سرهایشان مناره بسازد ، ولی چون اکثر از این جماعت فرار کرده بودند نسقچی باشی از ترس نادر هر که را در مسیر راه می یافت بدون هیچ علت و پرسش در جمع آن بی گناهان داخل می کرد تا شماره و تعداد مقرر ۷۲ تن کمتر نشده کله مناره ناقص نماند و نادرشاه او را به جای آنان نگیرد .
خاندانقلی بیک نایب الحکومه کرمان را که به سیورسات مفصل تا بلوک انار پیشواز آمده بود بدون هیچ گونه بهانه به دست نسقچی باشی سپرد و فرمان داد بر دیوار باغی نزدیک سراپرده شاهی سوراخ تنگی تعبیه کردند و آن گاه سر خاندانقلی بیک را از آن سوراخ بیرون آورده طناب محکمی برآن بستند و سر دیگر طناب را بر دو گاو زورمند و قوی هیکل بسته گاوها که با نوک درفش از پیش رانده می شدند با تلاشهای خارق العاده طناب را می کشیدند و نتیجتاً سر خاندانقلی بیک بیچاره با بیشتر اعصاب و عروق آن کنده شد و قبل از آنکه بمیرد به مقدار هزار مرگ عذاب و شکنجه کشید .
شب نهم ربیع الاول سال ۱۱۶۰ هجری که از کرمان به طرف خراسان حرکت کرد فرمان داد دوهزار و سیصد نفر از متمولین شهر و بلوک را سیاهه کرده برای اخذ تنخواه شکنجه کنند که از آن جمله مبلغی به اسم خواجه شفیع بردسیری نوشته بودند که هرچه نقد و جنس بود از او و منسوبانش گرفتند و هنوز کلی باقی بود .
بیچاره دیگر چیزی در بساط نداشت که بپردازد . اتفاقاً در آن موقع چند نفر تاجر ماوراء النهری در کرمان بودند که اگر کسی پسر یا دختر مقبولی داشت و اضطراراً حاضر به فروش می شد آنها را می خریدند و در عوض آن پول می دادند . خواجه محمد شفیع بردسیری برای تامین کسری تنخواهی که برعهده اش نوشته بودند لابد و ناچار دو دختر معصومش را چادر کرده به همراه عمله سیاست به منزل ترکمان ماوراء النهری برد شاید بخرد و نیمه جانی که از او باقی مانده از این شکنجه و عذاب جانکاه خلاص شود تاجر ترکمان آن دو دختر را که لابد مقبول و زیبا نبودند نپسندید و گفت :« نمی خواهم » ماموری که همراه بود رو به خواجه کرد و گفت :« خواجه محمد شفیع ، تاجر ترکمان نپسندید ، فکر پول کن که حکم حکم نادر است .» خواجه بیچاره دست به آسمان بلند کرد و گفت :« خدایا ، تاجر ترکمان نپسندید تو هم مپسند ...»!!
از عجایب و شگفتیهای روزگار آنکه همان شب چند نفر از تفگچیان کرمانی که در اردوی نادر در فتح آباد خبوشان قوچان بودند خبر آوردند که نادرشاه در شامگاه دوم جمادی الثانی سال ۱۱۶۰ هجری دو ساعت پس از نیمه شب در حالی که در خیمه و بستر خواب با محبوبه عزیزش شوقی آرمیده بود به دست چند تن از امرای افشار و قاجار کشته شد و سری که بر همه سرها سروری داشت از تن جدا گردیده در یک لحظه خط بطلانی به تمام جنگها و جدالها و سعی و کوششها کشیده شده است . شاعری در آن باب گفت :
سر شب قتل و تاراج داشت
سحر گه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر بجا ماند و نه نادری
به گفته آقای احمد سهیلی این دو بیتی از محمد علی فردوسی ثانی صاحب شاهنامه نادری است .
    
    آی کتاب
همه ما چهار همسر داریم!
 
پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من چهار همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد.
ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.»
● پند:
همه ما در زندگی چهار همسر داریم:
- همسر چهارم، مانند جسم ما است اصلا اهمیت برای او ندارد که چه قدر تلاش می کنیم تا جسم ما خوب به نظر آید و هنگامی که بمیریم ما را ترک می کند.
- همسر سوم مانند شأن و موقعیت و دار و ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گویند.
- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما می آیند.
- همسر اول روح ما است چیزی که در هنگام لذت های خود او را از یاد می بریم و به دنبال مادیات و ثروت هستیم!
پس اجازه ندهید ثروت، قدرت و خوشی مرا از توجه به همسر اول باز دارد چرا که او همه جا همراهمان است. از همین امروز شروع کنیم و به غذای روح فکر کنیم تا در هنگام سفر ابدی، همراهی زیبا و آشنا داشته باشیم.
روزی حکایتی
 
● عشق چیست؟
نقل است که درویشی از منصور حلاج پرسید که: «عشق چیست؟»
گفت: «امروز بینی و فردا بینی و پس فردا».
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادند.


تذکرَ الاولیاء
۱۰ سوالی که خدا از تو نمی پرسد!
۱) خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
۲) خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
۳) خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
۴) خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
۵) خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
۶) خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
۷) خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
۸) خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
۹) خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
۱۰) خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟
سنگ تراش !
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است!
و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.
در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند.
احساس کرد که نور خورشید او را می‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.
پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد.
این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود.
نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

حکایت زاهد وحاکم
 
زاهدی از کویی می گذشت.
حاکمی با خدم و حشم و قراولان بسیار از مسیر مخالف می آمد و مردم نیز کنار ایستاده و به او تعظیم می کردند و
زاهد کنار ایستاد و تعظیم نکرد.
حاکم، زاهد را دید که به او اعتنایی نکرد؛ خشمگین شد و فریاد زد: ای ژنده پوش! آداب احترام نمی دانی؟
زاهد گفت: سلام علیکم!
حاکم بدون اینکه پاسخ سلام او را بدهد با ناراحتی گفت: نمی دانی در برابر چه کسی ایستاده ای؟ من حاکم این شهرم، فرمانده لشکریان تحت نظر من است، هیچ کس نمی تواند در برابر قدرت و اندیشه من مقاومت کند
زاهد گفت: آری، اما سخن خدا را نشنیده ای که فرموده است: خودستایی نکنید و انتظار تملق گویی نداشته باشید.
حاکم گفت: چنین آیاتی به گوشم آشنا نیست، بگو تا بدانم!
زاهد گفت: خداوند سبحان درباره دوری از خودستایی فرموده اند: الم تر الی الذین یزکون انفسهم
آیا ندیدی کسانی را که خودستایی می کنند؟! (این خودستایی ها بی ارزش است.) (نساء ۹۴) فلا تزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی. خودستایی نکنید زیرا او (خداوند) پرهیزگاران را بهتر می شناسد. (نجم/۲۳)
همچنین درباره سرنوشت وحشتناک تملق دوستان فرموده اند: لاتحسبن الذین یفرحون بما اتوا و یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا فلا تحسبنهم بمفازه من العذاب و لهم عذاب الیم.
گمان نبر کسانی که از اعمال (زشت) خود خوشحالند و دوست دارند در برابر کار (نیکی) که نکرده اند (از سوی مردم) مورد ستایش قرار گیرند از عذاب الهی برکنارند. (برعکس) برای آنها عذاب دردناکی مهیا است! (آل عمران/۸۱۸)

قیمت بهلول
  
گویند: روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به گرمابه رفت و در حالی که یک لنگ به کمر بسته بود از بهلول پرسید:
به نظر تو من چه قدر می‌ارزم؟
بهلول جواب داد: یک درهم.
هارون الرشید خشمگین شد و گفت: من با اینهمه ابهت و این لنگ فقط یک درهم می‌ارزم.
بهلول گفت: من هم همان لنگ را گفتم یک درهم می‌ارزد، وگرنه تو هیچ ارزشی نداری.

فرستنده: ابوطالب، مداح از سمنان
دوزخ یا دنیا؟
  
پرسیدند: اهل دوزخ را دوزخ خوشتر یا دنیا؟
گفت: اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا، زیرا از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند.
فیه مافیه
راز طناب دار

    
در زمان های قدیم، حاکمی زندگی می کرد که یک پسر داشت. روزی پسر خود را صدا زد و به او گفت : « پسر جان! خدای بزرگ به من ثروت زیادی داده است. من با زحمت و بدبختی این ثروت را به دست آورده ام، اما خیلی راحت به تو می رسد. باید قدر آن را بدانی و زود بر بادش ندهی. سعی کن که هیچ وقت اسراف نکنی. نباید با کسانی که به خاطر پول دور و بر تو جمع می شوند دوست بشوی، می دانم که بعد از مرگ من این جور آدم ها دور تو جمع می شوند و همه ثروت تو را از بین می برند. هرچه می خواهی بفروش و خرج کن، اما این خانه را نفروش، چون مردی که خانه نداشته باشد، انگار در جنگ است و سپر ندارد.
اگر پول های خود را از دست بدهی و فقیر شوی. دوستانت با تو دشمن می شوند، اما تو دست گدایی پیش کسی دراز نکن. برو خودت را دار بزن. به سر در یکی از اتاق های این خانه طناب داری بسته ام و آماده است. زیر آن چهار پایه ای گذاشته ام. روی چهار پایه بایست و طناب دار را به گردن خود بینداز. بعد هم با پا چهار پایه را کنار بزن. مردن بهتر از آن است که همه با تو دشمن باشند. »
حاکم این وصیت ها را کرد و مُرد.
وقتی که مراسم عزای پدر تمام شد، پسر شروع کرد به خرج کردن سرمایه های پدر و در مدت کوتاهی همه را بر باد داد، بعد هم به یاد وصیت پدر افتاد، رفت به همان اتاقی که پدرش گفته بود. دید که طناب دار آماده است. سرخود را در حلقه طناب کرد و چهار پایه را با پا کنار زد. اما وقتی که طناب دار کشیده شده ناگهان چوبی که طناب به آن بسته شده بود‌، از سقف اتاق کنده شد و از زیر آن هزار دینار سکه طلا پایین ریخت.
پسر وقتی که طلاها را دید، خوشحال شد و دانست که پدرش از آماده کردن دار، چه قصدی داشته است. طلاها را برداشت و زندگی عاقلانه ای را آغاز کرد.
دوستان شاهزاده
 
شاهزاده ای بود که بعد از مرگ پدر خود، سرگرم کارهای بیهوده و گردش و تفریح شد. او اصلاً به فکر مردم سرزمین خود نبود و آنقدر اسراف و ولخرجی کرد که پوهای خزانه را بر باد داد.
روزی، یکی از نزدیکان شاهزاده، او را بر کنار کرد و پادشاهی را به دست گرفت. شاهزاده که جوانی بی عرضه بود‌، چیزی نگفت و به ناچار از پادشاهی به گدایی افتاد. کم کم بیچاره و بدبخت شد. هیچ کس به او کمکی نمی کرد و حتی کسی حال او را هم نمی پرسید. همه دور و بر او را خالی کردند. روزی، شاهزاده در کنار راهی نشسته بود. چند نفر از دوستان او برای تفریح و گردش به باغی می رفتند شاهزاده را دیدند و گفتند: « تو هم با ما بیا. » شاهزاده قبول کرد و همراه آنها به باغ رفت. در باغ، آشپز مخصوص دوستان او، سرگرم کار بود و غذا می پخت. او مقداری گوشت داخل دیگی گذاشت و مشغول کار دیگری شد. ناگهان سگی آمد و گوشت ها را از توی دیگ بیرون کشید و خورد. وقتی آشپز سر رسید دیگ خالی شده بود. همه گفتند: « این کار، کار شاهزاده است، حتماً چند روزی است که گوشت نخورده. » شاهزاده که این حرف ها را شنید، خیلی ناراحت شد و دلش شکست.
هرچه قسم می خورد و می گفت: « من گوشت ها را نخورده ام. » کسی باور نمی کرد. شاهزاده با دلی شکسته از آنجا رفت و در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریه و زاری.
دایه شاهزاده صدای گریه های او را شنید. آمد و گفت: « مادر جان چه اتفاقی افتاده؟ » شاهزاده از حال و روز خود گفت. دایه دلش سوخت و رفت کیسه سر بسته ای را آورد. پدر شاهزاده در آن کیسه را مهر و موم کرده بود. دایه کیسه را پیش شاهزاده گذاشت و گفت: « پدر تو به من وصیت کرده بود این کیسه را به تو بدهم، اما گفته بود این کار را باید هر وقت که کاملاً بی پول شدی، بکنم. شاهزاده در حالی که خیلی تعجب کرده بود، در کیسه را باز کرد. سه تکه کاغذ در آن کیسه بود. روی یکی از کاغذها نوشته بود: « در فلان باغ کبوتر خانه ای است. از کبوتر خانه هفت قدم آن طرف تر برو، در قدم هشتم سنگی را می بینی، زیر آن سنگ ده هزار دینار گذاشته ام؛ آنها را بردار. » در کاغذ دوم نوشته بود: « پیش فلان کس ده هزار دینار امانت گذاشته ام. » در کاغذ سوم هم نوشته شده بود که ده هزار دینار دیگر از فلان مرد طلب دارم، برو و همه آنها را بگیر و زندگی خوبی را شروع کن.
شاهزاده با خواندن آن کاغذها خوشحال شد. فوری به کبوتر خانه رفت و پول ها را برداشت. بعد هم آن بیست دینار را از آن دو نفر گرفت. اسباب و لوازم زندگی خود را تهیه کرد و با شادی مشغول زندگی شد.
روزی همان دوستانی که در باغ بودند، او را دیدند وقتی که فهمیدند شاهزاده باز هم زندگی رو به راهی به دست آورده، دوباره دور و برش جمع شدند و شروع کردند به عذر خواهی و چاپلوسی، روزی شاهزاده در باغ خود جشن گرفت و همه آنها را دعوت کرد. وقتی که همه به خوردن و نوشیدن مشغول بودند، سنگ بزرگی را در وسط باغ به آنها نشان داد. شاهزاده روز قبل به یک سنگ تراش گفته بود که سوراخ های ریزی بر روی آن سنگ درست کند.
دوستان شاهزاده، سنگ را که دیدند، بسیار تعجب کردند. هر کسی چیزی می گفت و نظریه ای می داد.
شاهزاده پرسید: « از این سنگ چه می فهمید؟ »
گفتند: « تعجب کرده ایم! سر در نمی آوریم که این سوراخ ها را با چه وسیله ای در سنگ ایجاد کرده اند. »
شاهزاده گفت:‌ « وقتی که پدرم زنده بود، مردی از عربستان به دیدارش آمده بود. او چند مورچه عجیب و غریب با خودش آورده بود. آن مورچه ها افتادند به جان این سنگ و سوراخ سوراخش کردند.
همه گفتند: « بله درست می فرمایید، ما هم قبلاً چنین چیزی را شنیده بودیم. »
شاهزاده گفت: « عجب! آن روز من هزار قسم خوردم که به آن گوشت ها دست نزده ام، هیچ کس باور نمی کرد، اما امروز دروغ به این بزرگی را از من قبول می کنید. معلوم می شود که شما دوستانی دروغگو و چاپلوس هستید و هر وقت که پولدار باشم با من دوست می شوید. من دوستانی می خواهم که موقع بدبختی به دادم برسند. »
شاهزاده این را گفت و همه را از باغ و جشن خود بیرون انداخت. از آن به بعد هم دیگر با آن جور آدم ها دوست نشد.
پندارها

▪ پشت سر مسافر نباید کاغذ نوشت و سیاهی فرستاد
▪ شام را حتماً باید خورد تا رگ عشا باشد چون رگ عشا را باید زد وگرنه نفرین می کند
▪ کسی که به جای تازه یی مسافرت کند و برای اولین بار آن جا را ببیند باید یک مرغ سیاه بدهد
▪ قیچی یا چاقوی باز را نباید به دست کسی داد و به طرف کسی گرفت. اگر چنین کردیم باید نوک قیچی یا چاقو را به زمین بزنیم
▪ اگر انسان ته ظرف یا بشقاب غذای خود را پاک نکند،گناه دارد و اگر پاک کند ثواب دارد.
▪ بازماندن غذا خوب نیست وگناه دارد (این توصیه به وضوح برای جلوگیری از اسراف است)
▪ وقتی که دنیا به آخر می رسد، مثل کف دست صاف می شود. به طوری که اگر یک تخم مرغ این طرف دنیا بگذاری از آن طرف دنیا معلوم است.
▪ پزشک باید خوش قدم و دستش سبک باشد تا مریض زودتر خوب شود
▪ اگر کسی چشمش شور باشد و از دیگری تعریف کند، برای آن که نظرش کارگر نشود باید ذره یی از گل کفش او را در آب ریخت و به خورد آن شخص داد یا نخی از لباس او کند و آن را دود کرد.
▪ برای رفع چشم زخم دود کردن اسپند و بستن آیه وان یکادالذین.… به باز دفع شر می کند.
▪ هرگاه کسی خنده اش بگیرد و بخواهد نخندد باید به ناخن شست خود نگاه کند.
▪ اگر از کسی صحبت کنند و او ناگهان حضور بیابد، می گویند حلال زاده است
▪ هرگاه بچه یی هنگام بازی به دور بزرگترها بگردد، او را وادار می کنند که عکس حرکت قبلی خود عمل کند تا بلاگردان شود.
▪ سر سفره غذا و میهمانی هر زنی یک لقمه نان و پنیر می خورد تا بر سرش هوو نیاید.

فرهنگ عامه مردم دماوند
    

وحد‌ت

مرید‌ی گفت: تمام استاد‌ان می‌گویند‌ گنجینه‌های روحانی از راه جست‌وجو د‌ر انزوا کشف می‌شوند‌، پس چرا ما این جا کنار هم هستیم؟
استاد‌ پاسخ د‌اد‌: با هم هستید‌، چون جنگل همواره نیرومند‌تر از یک د‌رخت منزوی است. جنگل رطوبت را ذخیره، د‌ر برابر توفان مقاومت و د‌ر باروری خاک کمک می‌کند‌، اما نیروی یک د‌رخت از ریشه‌هایش است و ریشه‌های یک د‌رخت، هرگز به رشد‌ گیاه د‌یگری کمک نمی‌کند‌.
د‌ر کنار هم بود‌ن برای رسید‌ن به یک هد‌ف، به معنای اجازه د‌اد‌ن به هر فرد‌ برای رشد‌ به روش خود‌ش است، و این، راه آنانی است که آرزو د‌ارند‌ با خد‌اوند‌ وحد‌ت یابند‌.

برگرفته از کتاب مکتوب
یک اتفاق د‌ر زند‌گی ابن‌سینا
 
گویند‌: ابوعلی‌سینا که از اوایل عمر به مطالعه فلسفه مشغول بود‌، د‌ر قسمت مابعد‌الطبیعه به شبهات و بن‌بست‌های فکری رسید‌، از این رو مد‌تی از تحصیل فلسفه کناره گرفت و د‌چار یأس و افسرد‌گی شد‌. روزی د‌ر بازار بخـارا کتاب‌فروش د‌وره‌گردی، کتابی را به وی عرضه د‌اشت، ولی ابن‌سینا از خرید‌ن آن امتناع ورزید‌.
کتابفروش گفت: مالک آن د‌چار فقر و تنگد‌ستی است، اگر سه د‌رهم بابت آن بد‌هی، د‌عاگوی تو خواهم بود‌. ابن سینا از باب اینکه احسانی کرد‌ه باشد‌، سه د‌رهم د‌اد‌ و کتاب را به خانه آورد‌. د‌ید‌ از تصانیف ابونصر فارابی است و با خواند‌ن آن مقاصد‌ حکما را د‌ریافت و مشکل فلسفی و فکری وی حل شد‌ و به شکرانه رفع این مشکل علمی، مبلغی بین فقراء تقسیم کرد‌ و بارها می‌گفت: اگر آن روز من از د‌اد‌ن سه د‌رهم د‌ر بهای کتاب خود‌د‌اری می‌کرد‌م، هرگز به مقاصد‌ حکما و فلاسفه اطلاع نمی‌یافتم.
    

درد شاعر
شاعری پیش طبیب رفت و گفت: »چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آن، افسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من بر می خیزد«
طبیب مردی ظریف بود، گفت: »به تازگی هیچ شعر گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی؟«گفت: »آری« گفت: »بخوان« ، بخواند، باز گفت: »بخوان«،بخواند، باز گفت: »بخوان«، بخواند، گفت:»برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد، چون از دل خود بیرون دادی، خلاصی یافتی.«

مطایبات جامی